نقد و بررسی

    چرنوبیل یک مینی‌سریال تلویزیونی پنج‌قسمتی بریتانیایی-آمریکایی در ژانر درام تاریخی است. نویسنده و خالق مجموعه کریگ مازن و کارگردان آن یوهان رنک است. چرنوبیل تولید مشترک تلویزیون کابلی آمریکایی اچ‌بی‌او و شبکهٔ تلویزیونی بریتانیایی اسکای است؛ این مجموعه در ۶ مه (ماه) ۲۰۱۹ در ایالات متحده و در ۷ مه ۲۰۱۹ در بریتانیا به نمایش درآمد؛ و در ۳ ژوئن ۲۰۱۹ به پایان رسید. این سریال فاجعهٔ هسته‌ای چرنوبیل که در آوریل۱۹۸۶ در جمهوری شوروی سوسیالیستی اوکراین و تلاش‌های پاک‌سازی بی‌سابقه‌ای که به دنبال آن رخ داد را به تصویر می‌کشد.

چرنوبیل در ۷۱امین دوره مراسم جوایز امی موفق به دریافت ۱۰ جایزه در بخش‌های مختلف از جمله بهترین مینی‌سریال، بهترین کارگردان تلویزیونی و بهترین فیلمنامه شده‌است.

Chernobyl

 

چرنوبیل، ماجرای واقعی یکی از فجایع انسانی در تاریخ است و داستان تلاش زنان و مردانی را روایت میکند که اروپا را از فاجعه نجات دادند. این سریال کوتاه بر روی فاجعه نیروگاه هسته‌ای چرنوبیل که در آوریل ۱۹۸۶ در اوکراین (شوروی) رخ داد متمرکز است و آشکار می‌سازد که چرا و چگونه این حادثه رخ داد و به پنهانکاری شوروی اشاره می‌کند. سوتلانا الکسیویچ،نویسندهٔ بلاروسی برندهٔ جایزه نوبل برای کتاب صداهایی از چرنوبیل گفت: این سریال کوتاه براساس خاطرات مردم محلی پریپیات ساخته شده‌است. این سریال به بررسی برخی از روایات ناشناخته یا کمتر مورد توجه قرار گرفتهٔ این فاجعه می‌پردازد. از جمله تلاش‌های الکسی آناننکو، والری بیسپالوف و بوریس بارانوف که در قسمت‌های ۲ و ۳ به آنان می‌پردازد. سه مرد که داوطلب می‌شوند به منظور قطع آب، که آن آب می‌توانست وارد هسته شود و انفجار دیگری را رقم زند، وارد زیرزمین نیروگاه شوند. این کار برای جلوگیری از انفجار حرارتی باید انجام می‌گرفت. گزارش‌های رسمی بعدها به این نتیجه رسیدند که اگر این کار انجام نمی‌شد، انفجار حرارتی قطعاً اتفاق می‌افتاد و می‌توانست صدها کیلومتر مربع از فضای غیر مسکونی و مسکونی را در بربگیرد و آلوده کند. در پایان قسمت ۵ ذکر شد که برخلاف تصور عموم و برخی رسانه‌ها، هر سه داوطلب از هرگونه تأثیر منفی مواد رادیو اکتیویته جان سالم به در برده و زنده ماندند.

 

و اما نقدی تخصصی و کامل تر »»

حدود ساعت هفت صبحِ روز بیست و هشتم آوریل سال ۱۹۸۶، کلیف رابینسون، یک شیمیدانِ بیست و نه ساله‌ی شاغل در نیروگاه هسته‌ای فورسمارک که در فاصله‌ی دو ساعته‌ی استکهلم، پایتخت سوئد قرار دارد، تصمیم گرفت تا دندان‌هایش را بعد از صبحانه مسواک بزند. او برای اینکه از دستشویی به رختکن برود، باید از میانِ دستگاه تشخیصِ تشعشعات هسته‌ای عبور می‌کرد؛ درست مثل هزاران باری که قبلا این کار را انجام داده بود. اما این بار با همیشه فرق می‌کرد؛ این بار آژیر به صدا در آمد. رابینسون با خودش فکر کرد که این اتفاق با عقل جور در نمی‌آید. چون او حتی وارد بخشِ کنترل هم نشده بود؛ جایی که ممکن بود مقداری تشعشعات جذب کرده باشد. او برای بار دوم از دستگاه عبور کرد و دستگاه دوباره به صدا در آمد. فقط سر بار سوم بود که آژیر ساکت باقی ماند. بالاخره دلیلش را فهمید؛ ظاهرا دستگاه لعنتی دچار یک نقص ساده شده بود.

 

از آنجایی که وظیفه‌ی رابینسون در نیروگاه، نظارت بر مقدارِ تشعشعات بود، او با خودش فکر کرد، اینکه دستگاه تصمیم گرفته تا او را برای اثبات اینکه با چه سیستمِ هوشیار و مراقبی طرف هستیم انتخاب کند، طعنه‌آمیز بود. حداقل خوب شد که دستگاه سر عقل آمد. رابینسون سراغ انجام وظایفش رفت و پاک آژیرِ غیرمنتظره‌ی دستگاه تشخیص تشعشعات را فراموش کرد. اما وقتی او صبح همان روز، مدتی بعد به آن بخش برگشت، با صفِ کارگرانی برخورد کرد که آن‌ها هم نمی‌توانستند بدون به صدا آوردنِ آژیر دستگاه از آن عبور کنند. رابینسون به‌جای اینکه آژیر را بررسی کند، کفش یکی از کسانی که در نزدیکی دستگاه تشخیصِ تشعتشعات منتظر بودند را گرفت و آن را برای بررسی به آزمایشگاه بُرد. چیزی که او آن‌جا پیدا کرد از ترس لرزه بر اندامش انداخت. او به یاد می‌آورد: «من چیزی رو دیدم که هیچ‌وقت فراموش نخواهم کرد. کفش به‌شدت آلوده شده بود. می‌تونستم شمارشگر رو ببینم که خیلی سرعت افزایش پیدا می‌کرد». اولین چیزی که به ذهنِ رابینسون خطور کرد این بود که حتما یک نفر، بمب هسته‌ای منفجر کرده است: از کفش عناصر رادیواکتیوی ساطع می‌شود که معمولا در یک نیروگاه یافت نمی‌شوند. او کشفیاتش را به رئیس‌اش گزارش کرد و او آن‌ها را به سازمان بازیافت و ایمنی هسته‌ای در استکهلم فرستاد. مسئولانِ حاضر در پایتخت فکر می‌کردند که احتمالا مشکل از خودِ نیروگاه هسته‌ای سرچشمه می‌گیرد و در نتیجه کارگران فورسمارک را بلافاصله تخیله کردند.

آزمایش‌ها رادیواکتیوی نیروگاه آغاز شد، اما چیزی کشف نشد و بعد از چند ساعت معلوم شد که خود نیروگاه، منبعِ آلودگی نیست. احتمال انفجار بمب هسته‌ای هم از فرضیات حذف شد؛ چرا که عناصرِ رادیواکتیوی که یافت شده بود با خصوصیاتِ بمب هم‌خوانی نداشت. باتوجه‌به بالا بودنِ مقدار تشعشعات رادیواکتیو در دیگر نیروگاه‌های هسته‌ای، مشخص شد که ذرات رادیواکتیو از خارج از کشور وارد می‌شوند. محاسبات و مسیر باد، به جایی در جنوب شرقی، از سمت یکی از دو ابرقدرتِ هسته‌ای دنیا، جمهوری‌های سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی اشاره می‌کردند. آیا امکان دارد اتفاق وحشتناکی آن‌جا افتاده باشد؟ اما کشورهای شوروی ساکت بودند. سازمان ایمنی هسته‌ای سوئد در این‌باره با مسئولات شوروی ارتباط برقرار کردند، اما آن‌ها احتمال اینکه اتفاقی در منطقه‌ی آن‌ها منجر به آلودگی هسته‌ای شده باشد را رد کردند. با این وجود، سازمان‌های ایمنی در کشورهای اسکاندیناوی به ثبت کردنِ تشعتشعات که به‌طرز غیرمعمولی بالا بودند ادامه دادند: مقدار تشعشعات گاما در سوئد ۳۰ تا ۴۰ برابر بیشتر از حالت نُرمال بود. مقدار آن در نروژ دو برابر شده بود و مقدار آن در فنلاند شش برابر حالت معمول شده بود. گازهای رادیواکتیو زنون و کریپتون که محصولِ سوختِ هسته‌ای اورانیوم هستند، در حال پخش شدن در سراسرِ اسکاندیناوی بودند؛ منطقه‌ای که علاوه‌بر فنلاند، سوئد و نروژ، شامل دانمارک هم می‌شود.

آزمایش‌ها حاکی از این بودند که منبعِ آلودگی رادیواکتیو، از هر جا که نشئت می‌گیرد، در حال ساطع کردنِ مواد خطرناکی هستند. سوئدی‌ها به‌طور مداوم با سه آژانسی که در شوروی مسئولِ مدیریت نیروگاه‌های هسته‌ای هستند تماس می‌گرفتند، اما آن‌ها هرگونه آگاهی از هرگونه حادثه یا انفجاری را انکار می‌کردند. خانم بریجیتا دال، وزیرِ محیط زیستِ سوئد اعلام کرد کشوری که مسئولِ پخش مواد رادیواکتیو است، با دریغ کردنِ اطلاعات حیاتی از جامعه‌ی جهانی در حال زیر پا گذاشتنِ قراردادهای بین‌المللی است. اما هیچ پاسخی شنیده نشد. دیپلمات‌های سوئدی با هنس بلیکس، وزیر خارجه‌ی سابقشان که آن زمان رئیسِ آژانسِ بین‌المللی انرژی اتمی در وین بود تماس گرفتند، ولی حتی آژانس هم چیزی در این رابطه نمی‌دانست. مشخص نبود که باید انتظار چه چیزی را داشت. اگرچه مقدار تشعشعات بالا بود، اما هنوز به مرحله‌ای نرسیده بود که تهدیدِ مستقیمی برای جان انسان و گیاهان باشد. اما اگر آلودگی ادامه پیدا کند یا حتی افزایش پیدا کند چه؟ و چه اتفاقی آن‌جا، در آنسوی پرده‌ی آهنین، در امتداد مرزهای شوروی اتفاق افتاد بود؟ آیا قضیه درباره‌ی آغاز یک جنگ جهانی جدید بود یا یک حادثه‌ی هسته‌ای در ابعادی غول‌آسا؟ هر اتفاقی که افتاد بود، دنیا بالاخره با آن درگیر می‌شد. درواقع دنیا همین الانش هم با آن درگیر شده بود. ولی شوروی ساکت باقی ماند.

Chernobyl

 

در جریانِ پخشِ فصلِ آخر «بازی تاج و تخت»، طرفداران درخواستِ بازسازی فصل هشتم را مطرح کردند که بیش از یک میلیون امضا به دست آورد. البته که این درخواست بیش از اینکه واقعا با رویای بازسازی فصل هشتم صورت گرفته باشد، به‌عنوان وسیله‌ای برای رساندنِ صدای اعتراض طرفداران به دنیا انجام شده بود. اما پُر بیراه نیست اگر بگویم که «چرنوبیل» به خاطر تمام دلایلی که فهرست کردم، حکمِ بازسازی فصلِ آخرِ «بازی تاج و تخت» را دارد. این سریال نه‌تنها قدرتِ سریال‌سازی اچ‌بی‌اُ را دوباره با دور هم جمع کردنِ هفتگی مخاطبان تلویزیون اما این‌بار نه برای شکایت کردن، بلکه برای تحسین کردن و شگفت‌زده شدن به نمایش می‌گذارد، بلکه با ارائه‌ی نسخه‌ی درست تمام چیزهایی که فینالِ «بازی تاج و تخت» خراب کرده بود، هر کسی نداند انگار عملا با هدفِ غلط‌گیری از کار بنیاف و وایس ساخته شده است. خلاصه معلوم نیست به خاطر شهرتِ واقعه‌ی چرنوبیل در دنیای واقعی بود یا اینکه مردم بعد از ناامید شدن از «بازی تاج و تخت»، به‌دنبال چیزی برای سیراب کردنِ عطشِ سریال‌بینی‌ دسته‌جمعی‌شان بودند و «چرنوبیل» نزدیک‌ترین و بهترین گزینه به نظر می‌رسید؛ معلوم نیست به خاطر همان جمله‌ی جادویی «این داستان براساس رویدادهای واقعی است» بود که همیشه برای کنجکاو کردن عموم مردم جواب می‌دهد یا به خاطر اینکه طرز فکرِ سریال خیلی نزدیک به وضعیتِ دولت آمریکای دونالد ترامپ است (یا شاید هر هرچهارتا).

       هرچه بود، «چرنوبیل» به محض به اتمام رسیدنِ ماجراهای وستروس مثل بمب صدا کرد. اتفاقی که معمولا در حوزه‌ی تلویزیونِ حال حاضر زیاد اتفاق نمی‌افتد. آخرین بار سال گذشته بود که «کشتن ایو» به خوراکِ دسته‌جمعی خوره‌های تلویزیون تبدیل شد و اپیزود به اپیزود به آمار بینندگانش می‌افزود. به نظر می‌رسید اکثر توریست‌های وستروس به محض اینکه دیدند آن‌جا خبری نیست، چمدان‌هایشان را به مقصدِ اوکراینِ دوران جنگ سرد بستند. آمارِ بینندگان «چرنوبیل» از چند جهت شگفت‌انگیز است. تعداد مخاطبانِ پخشِ تلویزیونی در طول پنج هفته از یک میلیون و ۲۰۰ هزار نفر به یک میلیون و ۹۰۰ هزار نفر رسیده است. همچنین در مجموع بیش از ۶ میلیون نفر «چرنوبیل» را دیده‌اند که این عدد آن را بالاتر از برخی از سریال‌های ثابت‌شده‌ی اچ‌بی‌اُ مثل «بری» و «معاون» که مجموع بینندگانشان بین ۴ تا ۵ میلیون نفر بود قرار می‌دهد و حتی مجموعِ بینندگان ۵ میلیونی «پاپ جوان»، بزرگ‌ترین مینی‌سریالِ اچ‌بی‌اُ در سال ۲۰۱۷ را هم پشت سر می‌گذارد. آمار بینندگانِ «چرنوبیل» اما در مقایسه با دیگر مینی‌سریال‌های این شبکه در فاصله‌ی نه چدان دوری از «اجسام تیز» (۷/۳ میلیون نفر) با بازی ایمی آدامز قرار می‌گیرد، اما در حد و اندازه‌ی «دروغ‌های بزرگِ کوچک» (۸/۵ میلیون نفر) و فصل سوم «کاراگاه حقیقی» (۸/۱ میلیون نفر) نیست. رشدِ بینندگانِ «چرنوبیل» باز دوباره مزیتی که اچ‌بی‌اُ و دیگر شبکه‌های کابلی در مقایسه با دار و دسته‌ی نت‌فلیکس دارند را یادآور شد: پخشِ هفتگی اپیزودها.

      اگر گیمر باشید یا حداقل از طرفدارانِ بازی‌های «کال آو دیوتی» احتمالا اولین برخوردتان با فاجعه‌ی چرنوبیل و شهر پریپیات در بازی «مدرن وارفر» اتفاق افتاده است. در یکی از مراحل بازی، به گذشته فلش‌بک می‌زنیم و کنترلِ کاپیتان پرایسِ جوان را به دست می‌گیریم. او مشغول تعریف کردنِ داستانِ اولین تلاشِ ناموفقش برای ترور ایمران زاخائف، آنتاگونیستِ اصلی بازی است. برای این کار کاپیتان پرایس باید به محلِ یکی از معامله‌های او نفوذ کند و او را از راه دور هدشات کند: آن‌جا پریپیات است. شهری که فاجعه‌ی چرنوبیل آن را به یک شهرِ اشباحِ متروکه تبدیل کرده است. یکی از به‌یادماندنی‌ترین مراحلِ تاریخِ «کال آو دیوتی» حول و حوشِ مخفی‌کاری در راهروهای آن ساختمان‌های سازمانی بتنی خاکستری و زردِ بلوکِ شرق می‌چرخد. آن زمان نمی‌دانستم که چه داستانی در فراسوی این شهر متروکه و آن چرخ و فلکِ ‌زنگ‌زده وجود داشته، اما بااین‌حال انگار می‌توانستم اندوهی که تسخیرم کرده بود و منبعش را نمی‌دانستم را احساس کنم. آن مرحله با تمام مراحلِ آن بازی و بازی‌های بعدی مجموعه فرق می‌کرد. آن مرحله نزدیک‌ترین چیزی بود که «کال آو دیوتی» به‌عنوانِ یک اکشنِ هالیوودی به دنیای واقعی نزدیک شده بود. مدتی بعد فهمیدم که لوکیشنِ آن مرحله، زایده‌ی خیال‌پردازی سازندگانش نبوده است. فهمیدم آن مرحله در محیطِ یک هولوکاستِ انسانی تمام‌عیار جریان داشت.

 

مینی‌سریالِ «چرنوبیل» به اتفاقاتی که به زودتر تجربه کردنِ آخرالزمان توسط یک قطعه از سیاره‌ی زمین منجر می‌شود می‌پردازد. در کشور بلاروس نیروگاه هسته‌ای وجود ندارد. از میان مراکز هسته‌ای فعال در شوروی سابق، یکی از آن‌ها که بیشتر از همه به مرزهای بلاروس نزدیک است از نوع آربی‌ام‌کی است که ساخت شوروی است و طراحی قدیمی‌ای دارد. نیروگاه هسته‌ای ایگنالینسک در شمال، نیروگاه اسمولنسک در شرق و چرنوبیل در جنوب بلاروس قرار دارد. روزِ ۲۶ آوریل سال ۱۹۸۶، ساعت یک و بیست و سه دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه، چند انفجار پی‌درپی، ساختمانِ راکتور بلوک چهار تاسیسات اتمی چرنوبیل را تخریب کرد و فاجعه‌ی چرنوبیل به بزرگ‌ترین فاجعه‌ی تکنولوژیک قرن بیستم تبدیل شد. برای بلاروس کوچک (با جمعیت ۱۰ میلیون نفر)، این حادثه یک فاجعه‌ی ملی بود. در طول جنگ جهانی دوم، نازی‌ها ۶۱۹ دهکده و روستای بلاروس را با تمام ساکنانشان نابود کرده بودند؛ در حادثه چرنوبیل، بلاروس ۴۵۸ روستا و شهرک خود را از دست داد. از این تعداد، ۷۰ مورد برای همیشه زیر خاک مدفون ماندند. در طول جنگ، از هر چهار بلاروسی یک نفر کشته شد و امروزه، از هر پنج بلاروسی هنوز یک نفر در مناطق آلوده زندگی می‌کند؛ یعنی جمعیتی بالغ بر یک میلیون و ۲۰۰ هزار نفر که ۷۰۰ هزارتای آن‌ها کودک هستند. در میان عوامل دموگرافیکی که باعث کاهش جمعیت بلاروس شده‌اند، تشعشعاتِ رادیواکتیو رتبه‌ی اول را به خود اختصاص داده است. در نواحی گومل و موگیلف که بیشترین آسیب را از حادثه اتمی چرنوبیل دریافت کردند، آمار مرگ و میر ۲۰ درصد بیشتر از آمار زاد و ولد است. در اثر این حادثه ۵۰ میلیون کوری از ایزوتوپ‌های پرتوزا در اتمسفر آزاد شدند که ۷۰ درصد آن در بلاروس فرود آمد و ۲۳ درصد از خاک این کشور را به‌طور کامل به ایزوتوپ‌های سزیم ۱۳۷، با تراکم بیش از یک کوری بر کیلومتر مربع آلوده کرد. از سوی دیگر، ۴/۸ درصد این مناطق آلوده نیز در اکراین واقع شده است و ۰/۵ درصد آن هم در روسیه. زمین‌های کشاوری به وسعت بیش از ۱۸ میلیون هکتار با تراکم رادیو ایزوتوپ بیش از یک کوری در کیلومتر مربع و ۲۴۰۰ هزار هکتار زمین از اقتصاد کشاورزی حذف شده است. بلاروس سرزمین جنگل‌هاست؛ اما ۲۶ درصد از کل جنگل‌ها و بخش بزرگی از باتلاق‌های کنار رودخانه‌‌های پریپیات، دنیپر و سوژ، جزو مناطق آلوده به رادیواکتیو هستند.

 

Chernobyl

 

به‌دلیل وجود دائمی دوز پایینی از پرتوها، هر ساله افراد مبتلا به سرطان، عقب‌ماندگی‌های ذهنی، اختلالات عصبی و جهش‌های ژنتیکی، افزایش می‌یابد. در ۲۹ آوریل ۱۹۸۶، دستگاه‌ها سطوح بالایی از پرتوها را در لهستان، آلمان، اتریش و رومانی نشان دادند. در سی‌ام آوریل، در سویس و شمال ایتالیا؛ اول و دوم می در فرانسه، بلژیک، هلند، بریتانیای کبیر و شمال یونان؛ و سوم می در اسراییل، کویت و ترکیه. ذرات هوابرد گازی در اطراف زمین سفر می‌کردند. دوم می در ژاپن ثبت شدند؛ پنجم می در هند؛ و پنجم و ششم می در ایالات متحده. ظرف کمتر از یک هفته، چرنوبیل به معضلی برای کل جهان تبدیل شد. مینی‌سریال «چرنوبیل» با هدف هرچه بهتر به تصویر کشیدنِ وسعتِ تلفاتِ جانی این واقعه (چه انسانی، چه حیوانی و چه گیاهی) ساخته شده است. فیلم‌های زیادی به جنبه‌های مختلفِ هولوکاست پرداخته‌اند؛ به‌طوری که اکنون تمام لحظاتِ کلیدی‌اش (از قطارهای سرشار از قربانیان بی‌نوا تا اتاق‌های گاز و کوره‌های جنازه‌سوزی) در ذهن‌ِ سینما ثبت شده است. حالا «چرنوبیل» با هدفِ انجام این کار برای قربانیانِ فاجعه‌ی چرنوبیل ساخته شده است. این سریال حکم فهرستِ شیندلر یا پیانیستِ واقعه‌ی چرنوبیل را دارد و خواهد داشت. «چرنوبیل» اما به همان اندازه که یک درامِ تاریخی سفت و سخت است، به همان اندازه هم به‌راحتی می‌تواند در دسته فیلم‌های هیولایی/علمی‌-تخیلی امثالِ «مـه» قرار بگیرد. واکنشِ کاراکترهای این سریال که دربرابرِ تشعشعاتِ رادیواکتیوِ چرنوبیل بی‌نوا هستند، فرقی با رویارویی کاراکترهای «مـه» با هیولاهای حشره‌وارِ لاوکرفتی آنسوی شیشه‌های فروشگاه ندارد. بهترین فیلم‌های فاجعه‌ای/هیولایی، همه دارای لحظه‌ای هستند که متوجه می‌شویم هیولای اصلی نه آن موجودِ کریه قاتلی که قربانیانش را تکه و پاره می‌کنند، بلکه خود انسان‌ها هستند. «چرنوبیل» هم با اینکه با معرفی تشعشعات رادیواکتیو به‌عنوان هیولای نامرئی و کُشنده‌اش آغاز می‌شود، ولی خیلی زود هیولای ترسناک‌تر و آزاردهنده‌تر اصلی که مسبب آزادسازی هیولای دیدنی‌اش هستند آشکار می‌شوند. بهترین هیولاهای دنیای سرگرمی، آنهایی هستند که به استعاره‌ای از خصوصیاتِ انسانی تبدیل می‌شوند و تشعشعاتِ رادیواکتیو هیولاوارِ «چرنوبیل»، استعاره‌ی قدرتمندی از «دروغ» هستند؛ دروغگویی برای باقی‌مانده در قدرت؛ چیزی که در تمام لحظاتِ این سریال روی آن تاکید می‌شود این است که نه‌تنها این اتفاق در صورتِ عدم دروغگویی و لاپوشانی مسئولان اتفاق نمی‌افتاد، بلکه وسعتِ خسارت‌های جانی‌اش در صورت عدم دروغگویی درباره‌ی آن در تلاشِ ناموفقی برای مخفی‌کاری، خیلی کمتر می‌بود. کاراکترهای سریال بیش از اینکه در حال مبارزه کردن و زجر کشیدنِ در اثر تشعشعات رادیواکتیو باشند، در حال مبارزه کردن دربرابر فرهنگی هستند که براساسِ دروغگویی بنا شده است؛ هر جا کسی در حال درد کشیدن است، می‌توان ریشه‌اش را به سوی یک دروغ جست‌وجو کرد.

 

«چرنوبیل» شاید در ژانر فاجعه‌ای قرار بگیرد، ولی وقتی فاجعه اتفاق می‌افتد این‌طور به نظر نمی‌رسد. وقتی مردم شهرِ پریپیات از دور با آتش‌سوزی نیروگاه هسته‌ای و نورِ آبی‌رنگی که همچون یک نورافکنِ قدرتمند به اعماقِ آسمان شلیک می‌شود روبه‌رو می‌شوند، در حال جیغ و فریاد زدن پا به فرار نمی‌گذارند، بلکه با آن همچون یک آتش‌بازی شبانه رفتار می‌کنند: مردان و زنان دستِ بچه‌هایشان را می‌گیرند و به تماشای آن می‌روند. بزرگسالان در حالی مشغولِ لذت بُردن از نیمه‌شبِ هیجان‌انگیزشان هستند و بچه‌ها مشغولِ بازی کردن با خاکسترهای رادیواکتیو معلق در هوا در حالی مشغولِ لذت بردن از فرصت بادآورده‌شان برای دیرتر خوابیدن هستند و آتش‌نشانان در حالی با هدفِ خاموش کردن یک آتشِ معمولی دیگر به نیروگاه اعزام می‌شوند که تمامی آن‌ها در آن لحظه در حال نفس کشیدن در فضایی هستند که حدود ۳۰۰ بار مرگبارتر از بمبارانِ اتمی هیروشما و ناکازاکی است. چون برای کشوری که سیستم حکومتی‌اش براساس غرور بی‌جا و تفکراتِ ناسیونالیستی ترسناک بنا شده است، برای کشوری که به هر کاری برای حفظِ ظاهر قَلدرش دست می‌زند، برای کشوری که افرادی را در جایگاه قدرت گذاشته است که هیچ تخصصی ندارند، برای کشوری که از حقارت، وحشت دارد، اعتراف کردن به این فاجعه سخت است.

پس درحالی‌که در آلمان، دولت اعلام کرده که بچه‌ها بهتر است بیرون از خانه نباشند، نه‌تنها پریپیات بلافاصله تخیله نشده، که بچه‌هایش هنوز در حال بازی کردن در خیابان هستند. در این فضای بسته، یکی از اولین کسانی که سرِ سیاستمداران را می‌گیرد و آن را در استخرِ مواد مذابی از جنسِ «حقیقت» فرو می‌کند، فیزیکدانی به اسم والری لگاسُف (جرد هریس) است. او کسی است که با خواندن گزارشِ حادثه که درباره‌ی سنگ‌های معدنی درخشانی در اطرافِ نیروگاه صحبت می‌کند (سنگ‌هایی که فقط در هسته‌ی نیروگاه یافت می‌شود)، متوجه می‌شود که هسته‌ی نیروگاه منفجر شده است. او حکم جان اسنویی را دارد که باید به یک جمعِ پُر از سرسی لنیستر بفهماند که وایت‌واکرها واقعی هستند. اُلانا کومیوک (امیلی واستون)، فیزیکدان دیگری است که چند صد کیلومتر دورتر از چرنوبیل کار می‌کند. اما وقتی تشعشعات رادیواکتیو به آزمایشگاه او می‌رسند، وارد عمل می‌شود. کاراکترِ کومیوک اگرچه اختراعِ خود سریال است، اما سازندگان او را به‌عنوان نماینده‌ی تمام دانشمندانی که جان خودشان را برای کار کردن در چرنوبیل بعد از انفجار به خطر انداختند اختراع کرده‌اند. سومین شخصیتِ اصلی لیودیمیلا ایگناتنکو (جسی باکلی)، همسر یکی از آتش‌نشانانی که بلافاصله به نیروگاه فرستاده شدند است اهمیتِ شخصیت او برخلاف دانشمندان و سیاستمداران نه به خاطر اطلاعات و قدرتش، که به خاطر احساسِ خالصی که به قصه تزریق می‌کند است.

Chernobyl

 

درحالی‌که امثالِ والری لگاسُف و اُلانا کومیوک درباره‌ی وحشتِ تشعشعات هسته‌ای توضیح می‌دهند و نحوه‌ی مرگِ آلوده‌شدگان را با تمام جزییاتِ خشنش تعریف می‌کنند، بلافاصله به لیودیمیلا ایگناتنکو کات می‌زنیم و او را در حال تماشای ذوب شدنِ همسرش از درون جلوی رویش بدون اینکه کاری از دستش بر بیاید می‌بینیم؛ کاراکتر او نماینده‌ی تمام خانواده‌هایی که توسط این فاجعه آسیب‌های فیزیکی و روانی دیدند است. سریال در خط‌ داستانی همسرِ آتش‌نشان و سربازانی که مسئولِ قتل‌عام تمام سگ‌ها و گربه‌ها و حیواناتِ به جا مانده از تخلیه‌کنندگان می‌پردازد در دردناک‌ترین حالتش به سر می‌برد و این در حالی است که از دوزِ آن‌ها نسبت به چیزی که در واقعیت اتفاق افتاده کاسته است. واقعه‌ی چرنوبیل از آن اتفاقاتی است که واقعیت در آن از فیکشن هم عجیب‌تر است؛ آن‌قدر عجیب و دردناک که سازندگان سریال تصمیم گرفته‌اند تا برای اینکه بینندگان فکر نکنند که آن‌ها در حال زیاده‌روی هستند، از عمقِ اتفاقات بدی که شاهدش هستیم بکاهند؛ برای مثال لیودیمیلا ایگناتنکو در کتاب‌ِ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل «صداهایی از چرنوبیل» درباره‌ی لحظه‌ی بعد از مرگِ شوهرش تعریف می‌کند: «در سردخانه به من گفتند می‌خواهی ببینی چه لباسی تنش می‌کنیم؟ البته که می‌خواستم. لباس فرم‌اش تنش بود و کلاه مخصوصش هم روی سینه‌اش. کفشی به پا نداشت. چون پاهایش بیش از حد متورم بودند. آن‌ها همچنین مجبور شده بودند لباسش را از چند جا بُرش بدهند و کوتاه کنند. نتوانسته بودند مانند مُرده‌های دیگر به او لباس بپوشانند؛ زیرا برایش تنی نمانده بود. تمام آنچه که مانده بود زخمی بزرگ بود؛ جراحت و زخم. دور روز آخر توی بیمارستان، وقتی دستانش را بلند می‌کردم، استخوان‌هایش تکان می‌خوردند؛ انگار چیزهایی در آن معلق بود. چیزی از بدنِ اطرافِ استخوان‌ها باقی نمانده بود. تکیه‌هایی از ریه‌ها و کبدش از دهانش بیرون می‌آمد. او امعا و احشایش را بالا می‌آورد و داشت خفه می‌شد. باندی به دستم بستم و تا جایی که می‌شد در دهانش فرو بُردم و آن‌ها را بیرون کشیدم». یا گروهی که مسئولِ کشتنِ حیوانات هستند درباره‌ی صحنه‌ی کشتن توله‌سگ‌ها تعریف می‌کنند: «بویی می‌اومد. نمی‌تونستم بفهمم از کجای روستاست. شیش کیلومتر با راکتور فاصله داشتیم. روستای ماسلی، مثل رونتگن مرکزی بود. بوی ید می‌اومد؛ یه‌جور ترشی. مجبور بودی از نزدیک بهشون شلیک کنی، ماده سگه با توله‌هاش کف زمین بود. پرید سمتم، منم سریع شلیک کردم. توله‌هاش پنجه‌هاشون رو می‌لیسیدن، دُم تکون می‌دادن و بازیگوشی می‌کردن. به اونا هم از نزدیک شلیک کردم. یکی‌شون، یه پودلِ سیاه کوچولو بود، هنوزم دلم براش می‌سوزه. یه کمپرسی پُر از سگ بود؛ حتی روی سقفش. می‌بردیم‌شون به “قبرستان”‌مون. راستش رو بگم درواقع فقط یه حقره‌ی عمیق تو خاک بود؛ بنا بود طوری خاک رو بکنیم که به آب زیرزمینی نرسیم و باید عایق‌بندیش می‌کردیم. باید ناحیه‌ای مرتفع پیدا می‌کردیم. اما این دستورالعمل‌ها همه‌جا نادیده گرفته می‌شد. هیچ عایق‌بندی در کار نبود و ما برای یافتن جای مناسب وقت زیادی نداشتیم. حیوونا اگه نمُرده بودن، اگه فقط زخمی شده بودن، زوزه می‌کشیدن و جیغ می‌زدن. اونا رو از کمپرسی خالی می‌کردیم تو چاله‌ها و یه‌دفعه یه پودل کوچولو بود که سعی کرد خودش را بکشونه بالا. هیچکس فشنگ نداشت. هیچ چیزی برای خلاص کردنش باقی نمونده بود. همین‌طوری هُلش دادیم تو چاله و سریع دفنش کردیم. هنوزم از فکرش ناراحت می‌شم».

 

یا در یکی دیگر از داستانک‌های کتاب که از سریال جا مانده است و «تک‌گویی درباره‌ی سراسر زندگی‌ای که بر درها نوشته شده بود» نام دارد این‌گونه آغاز می‌شود: «می‌خوام شهادت بدم… ده سال پیش اتفاق افتاد؛ اما برای من انگار هرروز تکرار می‌شه؛ دوباره و دوباره. در شهر پریپیات زندگی می‌کردیم؛ همون شهر. من نویسنده نیستم و مطمئنا نمی‌تونم مثل یه نویسنده همه‌چیز رو شرح بدم. چون نه قادرم کاملا تجزیه و تحلیلش کنم و نه تحصیلات دانشگاهیم در اون حده. من اینم: یه آدم معمولی، یه آدم کوچیک که مثل هرکس دیگه‌ای می‌ره سر کار و برمی‌گرده، یه حقوق معمولی می‌گیره و سالی یک‌بار هم مثل اکثر آدم‌ها می‌ره سفر. خلاص اینکه آدمی کاملا معمولی هستی و ناگهان، یه روز در اثر حادثه‌ای به یه چرنوبیلی تبدیل می‌شی؛ یه حیوون که همه بهش علاقه‌مند می‌شن و هیچکس هیچ‌چیز درباره‌اش نمی‌دونه. تو می‌خوای مثل بقیه باشی؛ اما دیگه ممکن نیست. چون حالا مردم طور دیگه‌ای بهت نگاه می‌کنند و می‌پرسند: خیلی ترسناک بود؟ تو دیدی چطور نیروگاه سوخت؟ دقیقا چی دیدی؟ می‌دونید دیگه؛ می‌تونی بچه‌دار شی؟ همسرت ترکت کرد؟ همه تبدیل به‌گونه‌ای جانور شدیم. این لغت خاص، این چرنوبیل، مثل یه نشون می‌مونه. تا اسمش میاد، همه برمی‌گردن سمتت. نگاه کن! از اونجا اومده! روزای اول انگار ما فقط شهرمون رو از دست نداده بودیم؛ کل زندگی‌مون از دست رفته بود. روز سوم شهر رو ترک کردیم. راکتور داشت می‌سوخت و یادم میاد دوستی می‌گفت: «بوی راکتور میاد». بوی نامعمول و وصف‌نشدنی‌ای بود. البته روزنامه‌ها تا اون موقع خیلی درباره‌اش می‌نوشتن و چرنوبیل رو تبدیل به خانه‌ی وحشتِ کرده بودن. گرچه در حقیقت اون رو تبدیل به یه کاریکاتور کرده بودن. من فقط می‌خوام داستان خودم رو براتون تعریف کنم؛ حقیقت خودم رو. این‌طوری بود که از رادیو اعلام کردند که شما نمی‌تونید گربه‌هاتون رو با خودتون ببرید. اما دخترم گریه می‌کرد. نمی‌تونست از گربه‌ی محبوبش جدا بشه. ما هم گربه رو داخل چمدون گذاشتیم. اما اون نمی‌خواست بیاد. می‌پرید بیرون و همه رو چنگ می‌زد.

 

«گفتن شما نمی‌تونید هیچ اثاثیه‌ای با خودتون بیارید. خیلی خُب؛ من هیچ وسیله‌ای با خودم نمیارم، به جز یکی. من باید درِ آپارتمانم رو جدا کنم و با خودم بیارم. نمی‌تونم بگذاریم اینجا بمونه. جاش رو با چندتا تخته می‌پوشونم. این در، طلسم‌مون بود، میراثِ خونواده‌مون بود. جسد پدرم رو روی اون خوابونده بودن. نمی‌دونم این چه جور رسمیه و مطمئنم مشابه‌اش جای دیگه‌ای نیست؛ اما مادرم می‌گفت باید پیکر پدر مرحومم رو روی درِ خونه‌اش بخوابونیم تا زمانی‌که تابوتش رو بیارن. من تمام شب بالای سر پدرم بیدار موندم و تا خودِ صبح خونه‌مون در نداشت. روی درمون خطوطی هست؛ نشونه‌هایی از بزرگ شدن من. مثلا اینجا، این مال زمانیه که رفتم کلاس اول، کلاس دوم، هفتم و این یکی مال قبل از سربازی رفتنمه. و اینا مربوط‌به بزرگ شدن پسرمه و این یکی‌ها هم مال دخترم. تمام زندگیم روی این در ثبت شده؛ چطور می‌تونستم از اون دل بکنم؟ از همسایه‌ام که ماشین داشت کمک خواستم. اون با ژست خاصی گفت: «تو مثل اینکه حالت خوب نیست، نه؟» اما من یه شب در رو با خودم آوردم. از مسیر جنگل، با یه موتورسیکلت. البته این مال دو سال بعد از حادثه بود و آپارتمان‌مون هم تو این فاصله چپاول و خالی شده بود. پلیس تعقیبم می‌کرد: «تیراندازی می‌کنیم، ایست! تیراندازی می‌کنیم!» فکر کرده بودن من دزدم. این‌طوری بود که من درِ خونه‌ی خودم رو دزدیدم. همسرم و دخترم رو بردم بیمارستان. لکه‌های سیاهی همه بدن‌شون رو گرفته بود؛ لکه‌هایی اندازه‌ی یه سکه‌ی پنج کاپکی. یه‌دفعه روی پوست‌شون ظاهر می‌شدن، بعد یکهو ناپدید می‌شدن و دردی هم نداشتن. آزمایشایی روی اونا انجام دادند. جوابش رو خواستم. گفتن: «این به شما مربوط نمی‌شه». گفتم: «ببخشید، پس به کی مربوط می‌شه!». اون وقت‌ها همه می‌گفتن ما می‌میریم. همه می‌میریم و تا سال ۲۰۰۰ هیچ بلاروسی‌ای باقی نمی‌مونه. دختر شش سالم رو توی تختش می‌خوابوندم و اون در گوشم می‌گفت: «بابا من نمی‌خوام بمیرم. هنوز خیلی کوچیکم». منو باش که فکر کرده بودم اون چیزی نفهمیده. می‌تونی دختر کوچولوهایی با موهای تراشیده رو تو یه اتاق تصور کنی؟ هفت‌تا دختربچه تو یه اتاق… اما تا همین‌جا کافیه! هر وقت راجع بهش حرف می‌زنم، انگار یه چیزی درونم می‌گه که داری بهشون خیانت می‌کنی؛ چون باید مثل یه غریبه و از دور راجع بهش حرف بزنم. همسرم از بیمارستان اومد؛ نمی‌تونست تحمل کنه: «بهتره بمیره تا این‌قدر درد نکشه. یا کاش من بمیرم و دیگه اون رو تو این وضع نبینم. اونو روی همون در خوابوندیم… دری که پدرم روش خوابیده بود. تا وقتی که تابوت کوچولوش رو آوردن. خیلی کوچیک بود. اندازه‌ی جعبه‌ی یه عروسکِ بزرگ. بله، می‌خوام شهادت بدم، دخترم از قربانیان چرنوبیل بود و اونا می‌خوان که ما همه‌چیز رو فراموش کنیم».

 

در جایی دیگر از کتاب بچه‌ای تعریف می‌کند: «سربازها با ماشین سراغ‌مون اومدن. فکر کردم جنگ شروع شده. مدام این چیزها رو می‌گفتن: «استریل‌سازی» و «ایزوتوپ». یکی از سربازها دنبال گربه‌ای می‌دوید. تشعشع‌سنج دنبال گربه کلیک‌کلیک صدا می‌کرد. یه دختر و پسر هم گربه رو تعقیب می‌کردن. پسره چیزیش نبود، ولی دختره گریه می‌کرد و می‌گفت: «نمی‌گذارم بگیرنش. فرار کن، فرار کن دختر کوچولو». اما سربازه یه کیسه‌ی پلاستیکی بزرگ داشت». اما شاید بهترین مونولوگِ کتاب «صداهایی از چرنوبیل» که حضورش در تمام لحظاتِ سریال احساس می‌شود را یک سرباز می‌گوید: «وقتی داری کتابت رو می‌نویسی، اسم اینا رو «شگفتی‌های قهرمانی شوروی» نگذار. از این شگفتی‌ها واقعا وجود داشت، اما اگر بی‌کفایتی و غفلت یک عده نبود، چه نیازی به شگفتی‌آفرینی و از خود گذشتگی بود؛ مَزغل‌ها رو پوشش بدین و خودتون رو جلوی مسلسل بندازین. اصلا نباید کار به جایی می‌رسید که نیازی به این دستورها باشه و کسایی هم مجبور بشن درباره‌ی همه‌ی اینا بنویسن. ما رو پرت کردن اون‌جا، مثل شن‌ریزه خالی کردن تو راکتور. هر روز یه تیتر جدید از آخرین گزارش‌های عملیات: «مردان‌مان آن‌جا با از خودگذشتگی و شجاعت کار می‌کنند». «ما دوام می‌آوریم و پیروز خواهیم شد». مینی‌سریال «چرنوبیل» همچون یک کوه درد است که هرچه می‌کنی و در آن فرو می‌روی، به لایه‌ی تازه‌ای از درد برخورد می‌کنی و ناراحت‌کننده‌ترین لایه‌اش جایی است که می‌بینی حتی زیباترین لحظاتی که از درون این ظلمات می‌جوشند و بیرون می‌آیند هم خودِ آلوده به وحشت هستند؛ می‌بینی چگونه دولت از تمام این از خود گذشتگی‌ها استفاده می‌کند تا کفایت و قدرتِ ایدئولوژی کج و کوله‌ی خودش را به رُخ بکشد. اما شاید بهترین کاراکترِ سریالِ بوریس شربینا (استلان اسکارشگورد)، معاونِ رئیس شورای وزیرانِ دولتِ شوروی باشد. اگرچه پروسه‌ی شخصیت‌پردازی‌ او چیز عجیب و غریبی نیست، ولی بعضی‌وقت‌ها شگفت‌انگیزترین چیزها، تماشای اجرای بی‌نقصِ ساده‌ترین چیزهاست. بوریس شربینا کارش را به‌عنوان یکی از تنفربرانگیزترین کاراکترهای سریال آغاز می‌کند. او همان کسی است که جلوی پای لگاسُف از اثبات کردن تئوری‌اش درباره‌ی ترکیدنِ هسته‌ی نیروگاه سنگ می‌اندازد. او همان کسی است که وقتی به‌عنوان مسئول رسیدگی به فاجعه به چرنوبیل فرستاده می‌شود، نمی‌خواهد سر به تن لگاسُف نباشد.

 

دانلود سريال Chernobyl 2019 5

و در آخر

«چرنوبیل» با استفاده از تکنیکِ نشان دادن یک چیز و بعد توضیح دادنِ اتفاقی که در گذشته دیده بودیم، نه‌تنها صحنه‌هایی که می‌توانستند به اکسپوزیشن‌های بیش از اندازه علمی و غیردراماتیک و حوصله‌سربر تبدیل شوند را برمی‌دارد به درونشان انسانیت تزریق می‌کند، بلکه آنها را از صحنه‌های اطلاعات‌دهنده، به توئیست‌های شوکه‌کننده‌‌اش، به بخش‌های حیاتی داستانش تبدیل می‌کند. شاید بهترینش سکانس توضیح دادن دلیلِ انفجار نیروگاه در دادگاه در اپیزود آخر است. لگاسُف با استفاده از کارت‌های آبی و قرمز به خوبی سازوکار تعادلِ قدرت در هسته‌ی نیروگاه را توضیح می‌دهد و بعد پله به پله درباره‌ی دلایل از بین رفتن این تعادل تا جایی که هیچ چیزی جز کارت‌های قرمز باقی نمی‌مانند توضیح می‌دهد. بعد از دیدن تمام درد و رنج‌ها در طول چهار اپیزود قبل، بعد از دیدن تمامِ تلاش‌های دولت برای لاپوشانی کردن و د‌ست‌کم گرفتنِ خطراتِ این فاجعه و بعد از تمام دفعاتی که کاراکترها درباره‌ی دلیلِ انفجار نیروگاه ابراز بهت‌زدگی و کنجکاوی می‌کنند، این صحنه نه‌تنها با توضیحی که فراهم می‌کند از آشفتگی روانی‌مان نمی‌کاهد، بلکه مثل سیخِ داغی عمل می‌کند که در پهلوی لخت‌مان فرو می‌رود. بنابراین وقتی به شبِ حادثه فلش‌بک می‌زنیم تا هنگام با توضیحاتِ لگاسُف، اتفاقاتِ منتهی به انفجار را تماشا کنیم، تعلیق و اضطرابِ بیننده هم همراه‌با هسته‌ی نیروگاه به مرحله‌ی انفجار صعود می‌کند. سریال با ستمگری هوشمندانه‌ای لحظه‌ی وقوعِ انفجار را برای آخر نگه می‌دارد. بعد از تجربه کردنِ عمقِ وحشت در طول چهار اپیزود گذشته و بعد از اطلاع پیدا کردن از دلایلِ احمقانه‌ای که منجر به این فاجعه شده، حالا تماشای لحظه‌ی وقوعِ آن به‌معنی لحظه‌ی یک انفجار معمولی نیست، که لحظه‌ای است که ما از تمام معنایی که این انفجار دارد خبر داریم. مثل این می‌ماند که توانایی دیدن آینده را داشته باشید، اما قادر به عوض کردنِ آینده باشید. اما با این وجود تمام سعی‌تان را برای تغییر آینده انجام می‌دهید.

 

اینجا سریال به نقطه‌ای از تعلیق‌آفرینی می‌رسد که کمتر سریالی قادر به انجام آن است. زمانی‌که بیننده فقط تماشاگر نیست، بلکه اگر توانایی دیدن درون ذهنش را داشته باشیم، کسی را می‌بینیم که به‌طرز ناامیدانه‌ای با اینکه می‌داند نتیجه به باختش منجر می‌شود، ولی به چنان ارتباط عاطفی نزدیکی با داستان رسیده است که چاره‌ای جز گلاویز شدن با غولی بزرگ‌تر از خودش را با هدف عوض کردن پایان‌بندی ندارد. اما درنهایت از تمام این لحظاتِ ترسناک‌تر خبرِ تصمیم روسیه برای ساختنِ نسخه‌ی خودشان از «چرنوبیل» است؛ نسخه‌ای که در آن جاسوسانِ آمریکایی به‌عنوان مسئول نقصِ نیروگاه چرنوبیل معرفی می‌شوند و قهرمانان داستان نه دانشمندان، سربازان و غیرنظامیان، بلکه ماموران کا.گ.ب خواهند بود که در تعقیب مامورانِ خرابکارِ سی.آی. اِی هستند. خبری که نه‌تنها داستانِ «چرنوبیل» درباره‌ی اولویت داشتنِ حفظ ظاهر دولت روسیه بر سلامتِ شهروندانش را تایید می‌کند، که اهمیتِ مونولوگِ نهایی لگاسُف را افزایش می‌دهد: «حقیقت همیشه سرجاشه. چه اون رو ببینیم و چه نبینیم. چه انتخاب کنیم ببینیم یا نه. حقیقت اهمیتی به نیازها و خواسته‌های ما نمیده. اهمیتی برای دولت‌هامون، ایدئولوژی‌هامون و ادیان‌مون قائل نیست. همیشه در کمین می‌مونه و درنهایت این هدیه‌ی چرنوبیله. درحالی‌که زمانی از بهای حقیقت ‌می‌ترسیدیم، الان فقط می‌پرسم: بهای دروغ‌ها چیه؟». در پایان مهم نیست که این سریال در چه زمینه‌هایی به واقعیت وفادار است و در چه زمینه‌هایی در واقعیت دست بُرده است. چیزی که مهم است هرچه بهتر منتقل‌ کردنِ مونولوگِ نهایی والری لگاسُف است؛ هرچه بهتر یادآوری کردن خطراتِ یک حکومتِ توتالیتر است؛ هرچه بهتر زنده کردن یاد و خاطره‌ی قربانیان این فاجعه و هرچه بهتر یادآوری کردنِ این نکته که واقعه‌ی چرنوبیل نه یک حادثه، که نتیجه‌ی یک سری اشتباهاتِ انسانی بوده است. «چرنوبیل» در استخراج کردن عصاره‌ی این واقعه‌ی تاریخی فارغ از اینکه چقدر به جزییات وفادار است یا نه، حرف ندارد. دستاوردی که به نظرم این سریال را درکنار قهرمانانِ چرنوبیل قرار می‌دهد.

بیشتر